هنوز در سفرم ....از نگاه تو تادل

داوود ع از قبرستانی می گذشت ..

پیرزنی را گریان بر سر مزاری دید ...

پرسید : از چه اینقدر بی تابی ؟

پیرزن گفت :فرزندم بسیار جوان بود که او را از دست دادم ...

او فقط 350 سال عمر داشت ...بسیار اندوهگینم ....

داوود ع فرمود :

اندوهگین نباش بدان که قرنها بعد پیامبری خواهد آمد که مردم از زمان او به بعد

تا صد سال بیش زندگی نمی کنند ...

پیرزن با شگفتی نگاه کرد و گفت :

آیا آنها خانه ای هم برای خود خواهند ساخت ؟

داوود نبی گفت : چطور ؟

پیرزن گفت : چنین عمر کوتاهی را خانه ساختن نباید

من بودم تنها عبادت می کردم و سجده ی خدای بزرگ !

 

 

قصص انبیا


برچسب‌ها: قصص انبیا, حضرت داوود, داستان پیرزن و پیامبر, عبادت, حکایت های زیبا
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:38 توسط مومنی پور |


آخرين مطالب
» قصه ی حضرت داوود نبی ع
» گفتگوی مورچه با خدا
» دعا
» شعر نیمه ی شعبان
» حکایت های آموزنده
» به مناسبت ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله
» بیا زنبور عسل باشیم !
» شاهکار تویی !بگذار اسم من همان انسان نسیان زده بماند !
» خداوند شبان من است !
» نامه ی چاپلین به دخترش ..بزرگترین دروغ مطبوعات ایران

 Design By : Pichak